روزى هارون الرشيد گفت: آيا كسى از زمان پيغمبر زنده مانده است؟ گفتند: بايد جستجو كنيم. گشتند و گفتند: پيرمردى است كه او را در گهواره مى گذارند، او هست.
گفت: او را بياوريد. سبدى برداشتند و پيرمرد را در سبد نشاندند و آوردند.
هارون به او گفت: تو رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديده اى؟ گفت: بله. گفت: چيزى از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيده اى؟ گفت: بله. گفت: چه شنيده اى؟ گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«يشيب ابن آدم و يشبّ فيه خصلتان الحرص و طول الأمل»
فرزند آدم پير مى شود، ولى دو چيز در او جوان مىشود؛ يكى حرص، يكى آرزوهاى دراز.
گفت: هزار دينار طلا به او بدهيد. پيرمرد كه در كل عمرش صد دينار طلا نديده بود، تشكر كرد و دوباره درون سبد نشست و او را بردند بيرون ،
گفت: مرا برگردانيد، با هارون كار دارم. او را برگرداندند. گفتند: قربان! او با شما كار دارد، هارون گفت: او را بياوريد، پيرمرد گفت: اين هزار دينار طلاى امسال است، يا هر سال به من هزار دينار مىدهى؟
هارون گفت: «صدق رسول الله» جان او دارد در مىرود، ولى حرص پول و آرزوى زنده ماندن سالهاى ديگر را دارد. گفت: نه، سالهاى ديگر نيز هست.
ما را در سایت مبلغان نور دنبال میکنید
برچسب: "داستان حرص"طمع" هارون"تبلیغ"نور",
نویسنده: سید علی اکبر حسینی
بازدید: 328