داستان حرص

خرید بک لینک

 

 

روزى هارون‏ الرشيد گفت: آيا كسى از زمان پيغمبر زنده مانده است؟ گفتند: بايد جستجو كنيم. گشتند و گفتند: پيرمردى است كه او را در گهواره مى‏ گذارند، او هست.

گفت: او را بياوريد. سبدى برداشتند و پيرمرد را در سبد نشاندند و آوردند.

هارون به او گفت: تو رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديده ‏اى؟ گفت: بله. گفت: چيزى از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيده ‏اى؟ گفت: بله. گفت: چه شنيده‏ اى؟ گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

«يشيب ابن آدم و يشبّ فيه خصلتان الحرص و طول الأمل»

فرزند آدم پير مى‏ شود، ولى دو چيز در او جوان مى‏شود؛ يكى حرص، يكى آرزوهاى دراز.

گفت: هزار دينار طلا به او بدهيد. پيرمرد كه در كل عمرش صد دينار طلا نديده بود، تشكر كرد و دوباره درون سبد نشست و او را بردند بيرون ،

گفت: مرا برگردانيد، با هارون كار دارم. او را برگرداندند. گفتند: قربان! او با شما كار دارد، هارون گفت: او را بياوريد، پيرمرد گفت: اين هزار دينار طلاى امسال است، يا هر سال به من هزار دينار مى‏دهى؟

هارون گفت: «صدق رسول الله» جان او دارد در مى‏رود، ولى حرص پول و آرزوى زنده ماندن سال‏هاى ديگر را دارد. گفت: نه، سال‏هاى ديگر نيز هست. 

مبلغان نور ...

ما را در سایت مبلغان نور دنبال می‌کنید

برچسب: "داستان حرص"طمع" هارون"تبلیغ"نور", نویسنده: سید علی اکبر حسینی بازدید: 328 تاريخ: 25 / 8 / 1392 ساعت: 21:32

صفحه بندی