داستانهای تبلیغی

خرید بک لینک

 

 
عبدالله بن عمر کیست: 
بد نیست که یک بیوگرافی از شخصیت عبدالله بن عمر داشته باشیم. ایشان پسر خلیفه دوم است. زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) مسلمان شد. یعنی وقتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در قید حیات بود، ایمان آورد و چون پدرش عمر بن خطاب بود، شناخته شده و سر شناس شد. در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) در جنگ های مختلفی حضور داشت و همه می شناختند که عبدالله بن عمرکیست. با تمام ارادتی که به پیامبر(صلی الله علیه و آله) نشان می داد، بعد از رحلت ایشان، و در ماجرای خانه نشینی امیر المومنین (علیه السلام)، از ابوبکر و عثمان دفاع کرد. بعد از مرگ عثمان که همه ی مردم به خانه علی (علیه السلام) رفتند تا با ایشان بیعت کنند، عبدالله بن عمر عضو آن هفت یا هشت نفری بود که بیعت نکرد و امیرالمومنین (علیه السلام) را به عنوان خلیفه قبول نکرد. حتی در زمان حکومت امیرالمومنین (علیه السلام) نیز یک بار به مکه رفت تا فتنه ای راه بیاندازد و شورشی علیه حکومت انجام دهد که امیر المومنین (علیه السلام) سریع مطلع می شوند و عده ای را به مکه می فرستند و فتنه در همان جا می خوابد. 
بعد از این که امیر المومنین (علیه السلام) به شهادت رسید، بلافاصله با معاویه بیعت می کند و او را به عنوان خلیفه می شناسد. معاویه وقتی برای یزید بیعت می گرفت، یکی از مخالفین خلافت یزید، عبدالله بن عمر بود. گفت: نه! یزید به درد خلافت نمی خورد! امام حسین (علیه السلام) و عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر از افراد نامداری هستند که مخالف حکومت یزید بودند. عبدالله بن عمر با یزید بیعت نکرد و به مکه رفت. ابی عبدالله (علیه السلام) هم که داستانش مفصل است؛ نهضت کربلا را شروع کردند و راهی مکه شدند. 
وقتی ابی عبدالله (علیه السلام) وارد مکه شدند، عبدالله بن عمر از مکه خارج می شود. موقع خروج از مکه به نزد ابی عبدالله (علیه السلام) آمد تا از ایشان خداحافظی کند. این ملاقات در مکه اتفاق می افتد. حضرت جملاتی به او گفت. خیلی جالب است. این که می گوییم امام شناسی از اهمیت بالایی برخوردار است در چنین مواردی مشخص می شود. عبدالله بن عمر، ابی عبدالله را از بچگی می شناسد. از نظر سنی بزرگتر از امام حسین (علیه السلام) است. از شدت عاطفه پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت به امام حسین (علیه السلام) با خبر است. یکی از بزرگترین راویان حدیث است. عرض کردم که فقط در یک کتاب 1800 حدیث از ایشان نقل شده است. تمام احادیثی را که پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره اهل بیت (علیهم السلام) گفته بود را از حفظ است. خودش از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بارها احادیث مفصلی نسبت به اهل بیت (علیه السلام) شنیده است. به نزد ابی عبدالله (علیه السلام) می آید و می گوید:" ای حسین! به سمت عراق نرو!" امام حسین (علیه السلام) می فرماید:" چرا نروم؟" عبدالله بن عمر در پیشگاه امام حسین (علیه السلام) از پیامبر (صلی الله علیه و آله) حدیث می خواند! به خیال خودش می خواهد امام حسین (علیه السلام) را نصیحت کند که آقا، من بهتر از تو می فهمم. من این جمله را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدم و تو به سمت کوفه نرو. من از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدم که حسین (علیه السلام) کشته خواهد شد و هر کسی امام حسین (علیه السلام) را یاری نکند، خوار و زبون می گردد. باید گفت که وقتی تو این حدیث را از پیامبر (صلی الله علیه و آله)  شنیدی، بیا و به امام حسین (علیه السلام) یاری برسان. عبدالله بن عمر برای این منظور این حدیث را برای امام حسین (علیه السلام) که تو به سمت کوفه نرو، تا نیاز نباشد که به یاری امام حسین (علیه السلام) برود و اگر هم او را یاری نکند، خوار و ذلیل نشود.


. پاسخ امام حسین(علیه السلام) به عبدالله بن عمر: 
این شخصیت عبدالله بن عمر است. به نزد ابی عبدالله (علیه السلام) آمد و گفت: آقا، شما به کوفه نرو. دید که امام حسین (علیه السلام) قبول نمی کند و اصرار به رفتن دارد. ابی عبدالله (علیه السلام) به او فرمود: ای عبدالله بن عمر، آیا نشنیده ای که سر یحیی بن زکریا را عده ای بریدند و برای ملعونی هدیه فرستادند که فرماندار آن منطقه بود؟ " ام تعلم انّ بنی اسرائیل، کانوا یقتلون ما بین طلوع الفجر و طلوع الشمس سبعین النبییّن ثم یجلسون فی اسواقهم و یبیعون و یشترون کان لم یسنعوا شیعا"  نشنیده ای که بنی اسرائیل، روزی هفتاد پیامبر را می کشتند. بعد به بازار می رفتند و می فروختند و می خریدند. انگار نه انگار که چنین کاری انجام داده اند. انگار اصلا هیچ کاری انجام نداده اند. سپس فرمود: یا ابا عبدالرحمن لا تدع انّ لنصرتی. دست از یاری منِ حسین بر ندار. گفت : نه آقا من نمی توانم با شما بیایم. بعد گریه اش گرفت و گفت: آقا من خیلی دیده ام که پیامبر (صلی الله علیه و آله) سینه شما را می بوسند. حالا که می خواهم از شما جدا شوم، اجازه می دهید من بوسه گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) را ببوسم؟ ابی عبدالله (علیه السلام) اجازه داد و پیراهن مبارکش را بالا زد و عبدالله بن عمر در حالی که گریه می کرد و اشک از چشمانش سرازیر بود، سینه امام حسین (علیه السلام) را که در بچگی مشاهده کرده بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله) می بوسد، با گریه بوسید و با خداحافظی رفت و گفت: حسین! برو. تو را به خدا می سپارم! هر چند، می دانم کشته می شوی! ولی می دانم که جدا شدن از تو خیلی سخت است و گریه کردن دارد\ اما من حاضر به یاری کردن تو نیستم. در حالی که تو داری از من دعوت می کنی، خودت مستقیما می گویی دست از یاری من بر ندار، دست از یاری تو بر می دارم.

. بیعت عبدالله بن عمر با حجاج و داستان زبونی او: 
جالب اینجاست که خود عبدالله بن عمر بعد از چند سال مصداق همان حدیث پیامبر می شود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کسی که امام حسین (علیه السلام) را یاری نکند، خوار و ذلیل می گردد. همان روز که عبدالله بن عمر از امام حسین (علیه السلام) جدا شد، به مدینه رفت و طی نامه ای با یزید بیعت کرد. کربلا تمام شد و ابی عبدالله (علیه السلام) به شهادت رسیدند. یزید هم از دنیا رفت و به درک واصل شد.( سال مرگ درج شود) عبدالملک مروان خلیفه شد. حجاج یوسف ثقفی را به عنوان والی و حاکم به مدینه فرستاد. عبدالله بن عمر زنده است و هنوز در مدینه زندگی می کند. حجاج فردی است فاسد که چندین هزار نفر را به شهادت رساند و مردم بی گناه را کشت، حال والی مدینه شده است. 
مردم بی تفاوت و بی غیرت مدینه با هر کسی که به عنوان والی به این شهر می آمد، بیعت می کردند. فقط به مدت 25 سال با حضرت علی (علیه السلام) بیعت نکردند. سیل جمعیت پشت خانه حجاج بن یوسف جمع شدند تا با او بیعت کنند. تا آخر شب مردم بیعت کردند. بعد از پایان بیعت گرفتن، حجاج به اتاقش رفت و در رختخوابش دراز کشید. پاسی از شب گذشته بود که صدای در را شنید. عبدالله بن عمر به خانه حجاج آمده بود. اصرار کرد که من همین الآن باید جناب حجاج را ببینم. به داخل خانه آمد و به اتاق حجاج رفت. دید حجاج دراز کشیده و لحاف را روی سرش انداخته و حتی از جایش هم بلند نمی شود. حجاج گفت: ای عبدالله بن عمر! چه شد که این موقع شب به اینجا آمده ای؟ آن حدیث را به خاطر بیاورید، پیامبر (صلی الله علیه و آله) می فرمایند: هر کس حسین مرا یاری نکند، ذلیل و خوار می شود. بعد از سوال حجاج، عبدالله بن عمر گفت: من آمدم تا با شما بیعت کنم. ببخشید که دیر شد. حجاج گفت: خب فردا می آمدی! گفت: خودم از پیامبر(صلی الله علیه و آله) شنیدم که هر کس بمیرد، در حالی که بیعت امام و پیشوایی را نداشته باشد، به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است. من ترسیدم که اگر با شما بیعت نکنم و امشب بمیرم، به مرگ جاهلیت از دنیا بروم! حجاج بن یوسف هم حسابی حال او را گرفت. شاید در دلش گفت: بیچاره! در آن چند سالی که با علی (علیه السلام) بیعت نکردی، این حدیث یادت نبود؟ با امام حسن (علیه السلام) بیعت نکردی، با امام حسین (علیه السلام) بیعت نکردی این حدیث یادت نبود؟ حالا امشب آمدی با من بیعت کنی؟ 
در بیعت معمولا دست طرف را می بوسند. حجاج پایش را از زیر لحاف بیرون آورد، گفت: دیگر حال ندارم بلند شوم و با تو دست بدهم. تو پای مرا ببوس، بیعتت قبول می شود. عبدالله بن عمر نیز پای حجاج بن یوسف را بوسید و بیعت کرد.

مبلغان نور ...

ما را در سایت مبلغان نور دنبال می‌کنید

برچسب: "داستانهای تبلیغی"عبدالله ابن عمر "شهرستان نور"تبلیغ"حجاج ابن یوسف"بیعت با پا", نویسنده: سید علی اکبر حسینی بازدید: 426 تاريخ: 5 / 8 / 1392 ساعت: 22:20

صفحه بندی